|
بچهها من دیروز مُردَم
زمانی که سحر از میان ِحصیرِ سبزِ خانه، آرام
صدای عمو جغدِ شاخدار را زمزمه میکرد
هواکش زوزوکنان، هنوز آبی بود وبزرگ
قهوهای بود چیزی که من خوردم
و هنوز صدای کلاغان ِعاصی بود که نیامده بود
قرار بود از من و تو فردا بپرسند
بادِ شمال ِغربی از کدام سمت میوَزَد و چگونه مَندلیف پلوتونیوم را به گای ِالهی داد
و چطور در یَمَن بزرگترین جدول کلمات ساخته شد
دختر نه خواب، نه بیدار مینوشت سرنوشتِ باد را
دوست او قورت داد ته ماندهی تیرهی شب را که بی دندون رفت سر قندون درش آوردن
و مدال طلائی به گردن ِغازش مالیدند
در اَنبوه شنودهای َتوَهُم ِملنگ ِمن
يوزپلنگی خام و جوان برای شكار به دنبال فيل و كرگدن ميكرد
سه سال بعد او مُرد
و مَردِ انگليسی گِريست بر سر نعش او
و سياهان مات و مبهوت
دشت كنگو را دنبال ميكردند
برادر، ديگر تنها بود
ولی آموخت كه چگونه از نهر آب بپََرَد
بپرَد، بپَرَد، بپَرَد
راحتتر از خيال نازكتراز كَلَك
غمگينتر از مَلال وحشیتر از كُتك
هيهات از اين اِلاه دريای بینَمَك
گندابِ فاصله ميگوی مشترك
سَردُم چو مُشتری با ما نِمِپَری
بپر، داداش بپر زخمی به ما بزن
بد ميزنی آهای نزن دست سرنوشت
ضايع نكن كه تابلو كجی روح اعتدال
گفتی كه پشتِ ما به خدا وصل ميشود
آوَخ از این حكايت،از پشت و اتصال
آوخ ازاین الاه دريای بینمك
داروی دَردتر اميد پركتك
كولیتر از هوا میائی و هنوز
در تَنتر از نفس بامائی و هنوز
بد میزنی آهای نزن دست اعتدال
بد میكنی آهای نكن غول بی نمك
كش كش كشان، چه میبری ای عصمت لوند
معشوق صالحين زمين، عشق مشترك
13/01/88
|